اصلا ديگه نمي تونم بنويسم،دستم درد مي كنه،فكرم كار نمي كنه و...
نيما دستت درد نكنه آدرسو دادي بهش،خيلي وقت بود به اين فكر مي كردم كجا رفت،چي شد؟
بالاخره اومد و باعث شد بعد از مدتها امشب هم يه چيزي بنويسم،
****************
بچه كه بودم و خونه داييم مي رفتم هر جونوري بگي تو خونش پيدا مي شد،با مصطفي مي رفتيم ته زير
زمين و از آب قنات كه اونور رد مي شد ماهي مي گرفتيمو ....
يه چيز خيلي جالب كه هميشه فكرمو مشغول مي كرد اون قناري زرد بود كه عجب صدايي داشت،هميشه
ساعتها نگاش مي كردم و به خوندش نگاه مي كردم
جالب اين بود كه در قفس هميشه باز بود اما هيچ وقت از قفس بيرون نميومد
چند باري كه از داييم پرسيدم آخه چرا نمي ره،چرا فرار نمي كنه،چرا......
داييم هم مي خنديدو مي گفت كجا بره آخه؟كجا بهش آب و دون مفتي مي دن بچه؟كجا گرمتر و نرمتر از اينجا
پيدا مي كنه ؟
بدم ميومد از اون قناري؟هميشه تا چشم داييم اينا رو دور مي ديدم يه چوب بر مي داشتم و شروع مي كردم به
تنبيه كردن اون قناري
وقتي مي زدمش مي گفتم نون مفت مي خوري آره؟جا خوش كردي پدرسگ و كلي بد و بيراه بچگي
**********
چقدر من اون قناريو مي زدم اما بد بخت فقط از اين ور قفس مي پريد اونور
*********
زمان گذشت و روزها سپري شدند و گرم و سرد روزگار خوب و بدش ميومدند و مي رفتند
بعدها فهميدم كه چرا هيچ وقت اون قناري فرار نكرد،كه چرا نمي رفت؟ كه چرا؟
كجا بايد مي رفت آخه؟كجا داشت كه بره؟تو دنيا كسيو نداشت كه به خاطرش از قفس در بره،خودش بود و
خودش.............
وآوازشم از سر دلتنگي بود،از اينكه بگه هنوز نفس مي كشم،هنوزاز ناچاری نمردم،هنوز......
************
اما اينجا وتو تنهايي من خدا هم هست،ابوذر و نيما خداي منو زياد ديدن.
نيما تو رو خدا بگو كه بارها بهت ثابت كردم كه خدا هست.....
ابوذر تو كه سالها كنارم بودي بگو خدامو ديدي،
*************
هر كسي خواست باور نكند
من به چشمم ديدم كه خدا با ما بود
راهي از نخلستان ،تا به نفرين كده اي
ساكنانش همه بي خواب
ولي تشنه پرواز به آنجا كه نمي دانم من
هر كسي خواست باور نكند..................
|
+| نوشته شده توسط
لعنتی در
|